بچه ها با گریه به خواب می روند و شما مهیای نماز شب می شوی. اما هنوز قامت نشسته خود را نبسته ای که صدای دختر سه ساله حسین به گریه بلند می شود… انگار داغ رقیه برخلاف سن و سالش از همه بزرگتر بوده است. تو هنوز بر سر سجاده ای که از سر بریده حسین میشنوی که می گوید: «خواهرم! دخترم را آرام کن»
تو ناگهان از سجاده کنده می شوی و به سمت سجاد می دوی. او رقیه را در آغوش گرفته و سعی در آرام کردنش دارد اما موفق نمی شود. بچه را به آغوش میگیری و به سینه میچسبانی و از داغیِ سوزنده کودک وحشت میکنی. تو با هر زبانی که میتوانی تلاش میکنی او را آرام کنی ولی جنس این غم فرق می کند.
رقیه بی تابی می کند، مینشیند، برمی خیزد و بر سر و صورت و دهان خود میکوبد. دلت ناگهان فرو میریزد و صدای حسین در گوش جانت میپیچد که رقیه را صدا میزند: «بیا دخترم که سخت چشم انتظار تو بودم» شنیدن همین ندا، عروج روح رقیه را برای تو محرز میکند. درد و داغ رقیه تمام شد و با سکوت او انگار خرابه آرامش گرفت. اما اکنون ناگهان صدای ناله ی توست که سینه آسمان را می شکافد. انگار مصیبت تو تازه آغاز شده است… آری؛ رقیه آغازگر راهی است که پایانش مشقت و خفت یزیدیان است رقیه بهترین الگوی منتظران است که از ندیدن معشوق قالب تهی میکند اللهم عجل لولیک الفرج @yaranemhdi